|
129 - جوان هشيار و قاطع
عبدالله بن ابى سردسته منافقان بود، در ظاهر بطمع غنائم جنگى ، در جنگ بين المصطلق
كه در سال ششم هجرت بين مسلمانان و قبيله مصطلق واقع شد شركت نمود، مسلمانان پيروز
شدند، و با بدست آوردن غنائم بسيار، همراه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) به مدينه
بازگشتند چنانكه (در داستان 117) گفتيم ، در بازگشت ، عبدالله بن ابى نفاق خود را
آشكار ساخت و دهن كجى كرده و خود و همكاسه هايش را عزيز شمرد، پيامبر (صلى الله
عليه وآله ) و مهاجران را ذليل ...
يك جوان هشيار و قاطع از مسلمانان بنام زيد پسر ارقم اين سخن را شنيد و براى حفظ
حكومت اسلام از گزند اين منافقان كوردل ، آن را به پيامبر (صلى الله عليه وآله )
گزارش داد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله ) تا سه بار به زيد فرمود: شايد اشتباه مى كنى ؟ يا در
حال خشم بودى و اين سخن را مى گويى ؟ و يا تو را تحقير كرده از اين جهت اين خبر را
آورده اى ؟
زيد با كمال قاطعيت و شجاعت (با اينكه از جانب منافقان در خطر جدى بود) گفت : با
صراحت مى گويم كه عبدالله اين گفتار نامربوط را زد.
عبدالله از جريان آگاه شد و به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله ) رسيد و گفت : من
هرگز چنين سخنى را نگفته ام .
در ظاهر، سخن عبدالله قبول شد، و سخن آن جوان با شهامت (زيد بن ارقم ) رد شد، اما
طولى نكشيد، آيات سوره منافقون از جمله آيه 7 اين سوره نازل گرديد و منافقان ، از
جمله سردسته آنها عبدالله بن ابى محكوم شد و نيرنگ و باطن ناپاك او فاش گرديد، و
زيد بن ارقم به عنوان يك جوان شجاع و متعهد، روسفيد شد.
(428)
|